تبليغاتX
راز گل سرخ
برگي از دلتنگي هاي من - اشعار

ای دریغ از غزلی با دلم همراه شود

طبع زخمی شده ام به دردش آگاه شود

بزداید ز رخش پرده ای از گرد و غبار

گر به زیبایی خورشید نشد ماه شود

بدهد خاتمه بر خلوت تنهایی خویش

کنج عزلت شکند راهبر راه شود

بنوازد ز دلم نغمه پر سوز و گداز

همه عمرم نشود حیف ولی گاه شود

همدم آه نی و تا به سحر بیداری

داد جان سوز شمع هرلحظه که کوتاه شود

بینم از چرخش وارونه ایام که باز

یوسفی گرگ خورد دوباره در چاه شود

حق و باطل به هم آمیخته در دور زمان

ترسم از دیده درویش که گمراه شود

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 12:35  توسط درويش  | 

بر خلاف معمول شعر زیر از خودم نمی باشد

شعر زیر از کتاب " آن نیمه ام کجاست " سروده شاعره عزیز سرکار خانم فرحناز حمزه می باشد.

با آرزوی توفیق برای ایشان و نیز کسب اجازه از ایشان

امشب ، تمام حادثه از یاد رفته است

شیرین شکسته در خود و فرهاد رفته است

من با صدای گندم و آدم غریبه ام

آن قاصدم که با دم هرباد رفته است

از قاف عشق ، تا بغل چشمهای تو

تنها ترین پرنده ، چه آزاد رفته است

دیگر نگو ، نگو که شبی مرد قصه ها

یک سایه ی شکسته به ما داد ، رفته است

ننشین هزار و یک شب دیگر به انتظار

بانوی خاطرات تو از یاد رفته است

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 17:0  توسط درويش  | 

در هفت خوان آتش سوخته ام سال ها

تحولی به حالم یا حول و الحال ها

صورت ما را زمان سرخ به سیلی نمود

دلیل آن درد دل وای از این دال ها

جواب هرچه نیکی کردم و بد بدیدم

طالع نحس من و حیرت رمال ها

دوش گمان بردمی درد و غمم سر آمد

لیک مکرر شوند این غم و سریال ها

خسته شدم زین قفس جای من اینجا چراست

طایر کوی اویم هم بزنم بال ها

قطار قلبم کنون سوت خطر می کشد

زمان رفتن شده چند زنی فال ها

در سفر آخرین توشه ما یک کفن

حال چرا این همه غوطه در اموال ها

درویش را نیارزد خواهش دور و دراز

این دم آخر دلا بگذر از امیال ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 16:43  توسط درويش  | 

دوش بر بال ملائک قدم زدم

ز راه دور نظری بر حرم زدم

پرچم عشق به گلدسته اش نشان

بوسه بر نشان و چو تاجی سرم زدم

نصیبم شد ردای درویشی که آندم

کشکول خویش به کان کرم زدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 17:35  توسط درويش  | 

محرم - یا ابا عبدالله الحسین

  فرا رسیدن ماه محرم

ماه خون و شهادت

بر عاشقان حسینی

تسلیت باد

 حسین دردانه رسول

فرزند علی و زهرای بتول

حجی ناتمام

و هجرتی بزرگظهر عاشورا

نینوایی در پیش

نیم روزی به وسعت تاریخ

شش ماهه ای به بزرگی عالم

و غبطه ابراهیم در منا

قاسم ابن حسن

و شهادتی شیرین تر از عسل

ساقی تشنه در کنار علقمه

و آب تشنه لبان ساقی

و فرات شرمگین از حیات خویش

فریاد هل من ناصر ینصرنی

 و آنگاه گودال عاشورا

 حنجری که بوسه گاه خنجر می شود

 و خورشید بر سر نیزه ها

یا حسین

 اسبی بدون مرکب

 زخمی و گریان راهی خیمه ها

 و چشمان منتظر

 آه اسب بی سوار

 حسینت کو؟

 و خیمه ها آتشی بر دامن

 و حرم بدون حسین

 و فرزندان پیامبر در اسارت

 و چشمان زینب

ظهر عاشورا

 همه را دید و گفت:

 ما رایت الی جمیلا

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 دی1387ساعت 15:21  توسط درويش  | 

این پست را در لبیک به فراخوانی نسیم وصل در حمایت از مردم صبور و مقاوم غزه می نویسم

اگرچه ظلم و ظالم رفتنی استگریه جنایتکار

عمق فاجعه باور نکردنی است

غزه شعب ابی طالب است مگر

یا کربلا و عاشورایی است دگر

در حصر است بدست کافران غزه

در حصر شیاطین و ساحران غزه

خدا را در غزه چه حکایت است

اولمرت هم گفت این جنایت است

چه رفته است بر غزه و چه هست در پیش

جانی گریه کند از جنایت خویش

هوای غزه بسی طوفانی استطفلان غزه

و جهان در سکوت شیطانی است

مسلمین کجاییدحداقل یک تشر

بر ورٌاجان حقوق بشر

ننگ بر این اعراب غافل

دست در دست پرز و بوش جاهل

این جام شراب که می زنید برهم

غرق در دینار و ریال و درهم

خون می چکد از چشمان غزهبه کدامین گناه -غزه

جان می رود از طفلان غزه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

غزه در خون              gaza= karbala   محرم فرا می رسد

و کربلایی دیگر در غزه

و عاشوراییان کل یوم عاشورا

و ان طرف تر برادری بر بالین برادر

و سران عرب

این کوفیان همیشه تاریخ

در سپاه یزید جای گرفته اند

اینک غزه کربلاست

با همه مظلومیتش

حکایت غزه   story of gaza

و امروز عاشوراست

با همه شهادتهایش

هل من ناصر ینصرنی؟

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 16:21  توسط درويش  | 

ندیدم در جهان بی تو صفایی

گل خوشبوی من مادر کجایی؟

بیا بنگر دل پر خون ما را

فغان و الامان از این جدایی

چو هر وقت می شدم از خانه بیرون

بگفتی می روی رو دیر نیایی

چهل شب طی شد و مادر نیامد

ببوسم پای او ، او هم دعایی

چهل شب حسرت دیدار دارم

تو ای مهتاب من از در درآیی

خدا را در  رخ  مادر  بدیدم

دم  آخر مه و  نور خدایی

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مهر1387ساعت 8:24  توسط درويش  | 

ایام فاطمیه و شهادت ام ابیها بر همه فاطمیون تسلیت باد

امشب از هفت آسمان فرياد و افغان مي رسد

هان ملائك را چه شد هريك شتابان مي رسد

محبوبه داور چرا دستش به پهلو مانده است ؟

از زخم چون نيلوفرش اشکي ز ريحان مي رسد

كرده حسين سوي خدا زينب به آمينش به پا

هر ملك بر لب دعا با چشم گريان مي رسد

شد بهارش هشت و ده ام ابيها اي رسول

آن قامت رعنا چه شد اينك چو پيران مي رسد

حيدر خيبر شكن زهراي اطهر را زدند

سر خامشي چه هست غرش ز باران مي رسد

مادر عالم نشد از بسترش يا رب بلند

كل گيتي در غم است شيون ز طفلان مي رسد

انبيا جمع گشته و ليكن سيه پوشند همه

باي ذنب قتلت لوحي زقران مي رسد

شد سفارش عترتش از سوي آن خيرالبشر

يا رب چها ديده بتول مريم هراسان مي رسد

صورتش نيلي بشد پهلو شكست الگوي زن

كس نديد مهروي او تحسين ز رحمان مي رسد

هر صدف پنهان كند دًر خودش را در دلش

اي بقيع آماده شو زهرا چو پنهان مي رسد

اي پدر بنگر مرا من زهره ام زهراي تو

ار كبود است صورتم سيلي ز عدوان مي رسد

او بشد تسبيح گو بر سوي رب العالمين

از ذكر تسبيحات او لطفي ز سبحان مي رسد

در جنت و مينوي حق او خود همان كوثر بود

سًر حقيقت در زمين اينك به يزدان مي رسد

هركه آرد نام وی حاجت ادايش مي شود

صدها چو من محتاج او خيل گدايان مي رسد

چون او بود هم راضيه هم بر دو عالم طاهره

كروبيان مدهوش وي چون بوي رضوان مي رسد

گر چو باشد مهر او بر خانه درويش من

غم ز هرجا هم رسد آندم به درمان مي رسد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 اردیبهشت1387ساعت 9:11  توسط درويش  | 

از بعد از تعطیلات انکار طبع ما هم به تعطیلی رفته است آن هم یک تعطیلی طولانی چند سطری را از نوشته های قدیم می آورم تا وبلاک نیز به تعطیلی نرود تا چه پیش آید.

از روزي كه ماه غرورش را شكست

   ودر كلبه چاه به ميهماني نشست

   من تغيير شغل دادم

   ودر بازار شعرا

   مشغول به تجارت شعر

   سرمايه ام بد نيست :

   آه تن و خروار

   و اشك يك درياچه

   مي فروشم غزلهايم را به دو لبخند

   خريداراني دارند

   گاه نسيه گاه نقد

   و گاه تراول نيشخند

   دوبيتي هايم را احسان مي دهم

   هر شب جمعه

   و طلب قافيه دارم

   در اين مكاره بازار

   واي خدايا من محتكر شده ام

   از بس كه آه ذخيره كرده ام

   آهاي شعرا ، آه تني چند؟

   گريه ، خريداري دارد؟

   راستي چرا محبت كمياب است؟

   همه اش صادر شده است ؟

   و در اين بازار

   آنگاه كه آسمان صاف است

   و مشتري بد نيست

   شعر سپيد پرواز مي دهم

   گاه با مرآت رقابت مي كنم

   و قطره شبنم را

   برگشت مي دهم

   و گاه با كوه شريك

   درد و غم را پژواك

   گاه قيمتها راخوب مي دانم

   و گاه ورشكست در اين بازار

   راستي نگفتيد

   آه تني چند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 9:52  توسط درويش  | 

مطلع شعر را چندین سال پیش از رادیو شنیده ام و متاسفانه سراینده اش

 را نمی دانم

باید از خانه برون شد به تماشای بهار

بوسه زد بر رخ مهتاب و گل آرای بهار

پا نه از کلبه برون فصل نگار آمده است

که چنین سرزده سوسن به تمنای بهار

آسمان دامن تر دارد و گل صورت نرم

صوت بلبل همی آید ز سرا پای بهار

تو بخوان نغمه شادی و بکن شکر خدای

که بشد نخوت دی از رخ گلهای بهار

شکر ایزد کنم و سجده بر آرم که چنین

سوسن و لاله دمید از دل زیبای بهار

شمع و پروانه هم آغوش شدند وقت سحر

شمع به پروانه بگفت از تب سیمای بهار

گر زمستان همه روز است به سردی و سپید

به هزاران ندهم یک شب تنهای بهار

تو اگر نیک کنی لطف خدا بیش شود

به غزل لب بگشا بلبل شیدای بهار

نفسی ساز نما از غزل جاری ما

همچو درویش شوی همره برنای بهار

+ نوشته شده در  شنبه 17 فروردین1387ساعت 11:35  توسط درويش  | 

 

در بهاری دل انگیز

همه ایامتان بهاری باد

و یک بوستان گل سرخ نثارتان

سالی پر از شادی و محبت و دوستی را برای همگان بخصوص دوستان

عزیزم آرزومندم

نوروزتان مبارک

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 فروردین1387ساعت 10:37  توسط درويش  | 

 

همی نالم به یاد تو که ای جانان کجا هستی

نگار من چرا رفتی ز ما و من تو بگسستی

ترا خوانم به روز و شب الا آهوی خوش خالم

 بیا جانم پریشانم ز دام من کجا رستی

غم هجران مرا دادی برای آن همی گویم

به خال روی تو سوگند که می خوردی و یا مستی

نمی دانی چها دیدم ز چشمانت بلا دیدم

چو خود رفتی به سوی گل به پای غم مرا بستی

دلا از دست تو نالم چها کردی چها دارم

رسیدی بر سرای عشق خرابم شد مرا هستی

تو ای دلبر نظر کردی به یاد ما گذر کردی

به خواب خوش ترا دیدم کشیدی بر سرم دستی

صبا گفتی روی پیشش پیامم را بر او گویی

تو هم با من جفا کردی کزآن عهدی که بشکستی

اگر بر دل صفا داری به لطف حق رجاء داری

بیا درویش نالانم شکن کاشانه پستی

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اسفند1386ساعت 14:48  توسط درويش  | 

 

اگر چرخی زند این گوی دوار

سحر پیدا شود از پرده تار

دلم چون شمع شبهایم بسوزد

فقط خاکسترش ماند به آثار

هنرهایی که از دلبر بدیدیم

هزاران بند ریزد پای احرار

مرا جز سایه رنج همرهی نیست

ترا هم درد و غم ایدل به خروار

ترا بلبل چه شد از چه نخوانی

چمن همراه گل می جوید اسرار

هزاران کوه نیاسود از دو پایم

خدا را گر شود گامی تو بردار

بشد بختم همه دیوانه خواب

ندانم کی شود این خفته بیدار

بیا درویش به کارت یک نظر کن

سفر در کار خود می باید ابرار

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 14:44  توسط درويش  | 

 

فرا رسید ۱۲ بهمن و دهه فجر بر همگان مبارک باد

امشب زتو ای آسمان نوری به بامم می رسد

ماهم ز غربت آمده ساقی به جامم می رسد

ظلمت ز تو زایل شد و از من هوای سرد دی

بهمن شتابان آمده  رکن نظامم می رسد

نور فلق تا گسترد بال و پرش را بر وطن

شمسم برآید از افق صبحی به شامم می رسد

تلخی قرین لحظه ها شادی ز ما بیگانه بود

ایام تلخی می رود شهدی به کامم می رسد

افسرده بودم بیش از این در فرقت سیمای دوست

غمگین نباشم زین به بعد عیش تمامم می رسد

هردم صبا بانگی رند دلشادم ای اهل چمن

فجر سپیدم بر دمید اینک امامم می رسد

روئیده از باغ وطن گلهای سرخ احمدی

جنت نمایان گشته و بویش مشامم می رسد

ایران زمین غوغا کند بر اهرمن بانگ آورد

بی نامیم پایان گرفت نامی ز نامم می رسد

دلبر می آید از سفر خوش باشد این صبح سحر

درویش بخوان شعر ظفر طبع مدامم می رسد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 16:33  توسط درويش  | 

اگر دردم دهی درمان نخواهم

اگر وصلم شوی هجران نخواهم

از این درد و از آن درمان چه گویم

کدامم را دهی جز آن نخواهم

اگر گویی که فردا خواهم  آمد

همانم به همین الان نخواهم

اگر مرگم دهی بعدش بیایی

بمیر ایدل دگر این جان نخواهم

دمی غنچه شود لبهایت ای یار

همانم بس گل الوان نخواهم

به کنعان منزلی از گل بسازم

ولی یوسف رود کنعان نخواهم

برون از پرده آی و رخ نشان ده

که من خورشید جان پنهان نخواهم

دل درویش ما منزلگه توست

کسی غیر از ترا مهمان نخواهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 16:53  توسط درويش  | 

زنجير عروض و قافيه احساسم را به بند كرد

فقط ثبت شود ناممان در دفترش

 

خورشيد شد بر نيزه ها آتش زدند بر خيمه ها

گويي كه عطشان مانده بودتير و سنان و نيزه ها

عدل علي شد آنچنان باري گران بر كافران

در كربلا ناگه شكست بغض تمام فتنه ها

اي واي من در كربلا حتي يكي مسلم نبود ؟

بر كدامين مسلكي ذبح عظيم تشنه ها

اندر كنار علقمه دستي جدا ، چشمي به خون

افتاده مشكي بر زمين، سقا كجا و دشنه ها

گلهاي باغ مصطفي پرپر شدند در نينوا

جويم كدامين لاله را يا رب ميان كشته ها

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 دی1386ساعت 14:37  توسط درويش  | 

 تقدیم به حضرت عشق به مناسبت حج نا تمام خورشید عشق و فرا رسیدن ماه محرم ماه سرور و سالار شهیدان

کعبه را کرده رها قصد کجا دارد حسین

قبله گاه ناب عشق چون کربلا دارد حسین

کشتی ناجی ببین افتاده بر آب و کنون

قصد رفتن کرده و سوی خدا دارد حسین

کاروانی همرهش هفتاد و دو عارف همی

وعده دیدار یار اندر نینوا دارد حسین

شصت و یک از هجرتت تازه گذشته ای رسول

صد فغان از امتت صد ناله ها دارد حسین

دست بیعت کی دهد بر فاسقانی چون یزید

از ازل با رب خود عهد و وفا دارد حسین

عاری از حتی کفن افتاده بر محراب عشق

گشته سجاده ز خون بر لب دعا دارد حسین

دین جدش را کند اصلاح و دور از هر خطر

قیمتش باشد سری کز تن جدا دارد حسین

دیده را درهم فشرد و آسمان با ناله گفت:

قاتلی بی شرم و پست و بی حیا دارد حسین

دختری در برگرفته پای اسبی را ، به لب

کو سوارت نازنینم کو ابا دارد حسین

عالمی گشته سیه پوش انس و جن و هم ملک

نوحه خوانی می کنند گویا عزا دارد حسین

رفت در تنور خولی و یا بر سر نیزه روان

شمس عاشورای ما بس ماجرا دارد حسین

هرکه جوید آیت احراری و آزادگی

پرچم سرخی به در چون لاله ها دارد حسین

از کرم لطفی نما پیشت بخوان درویش خود

آرزوی مرقدت هر مبتلا دارد حسین

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 10:32  توسط درويش  | 

به  تبریزم چهار سالی به سر شد

به علامه دو سالی هم هدر شد  

بیفزایم چو دیپلم را به این شش

که هشت و ده ز عمر من گذر شد

مپرس کنکور و سدش را چه کردم

به اول شور و در آخر شرر شد

به دانش همدم دیرینه بودم

ولی هر لحظه ام دربند زر شد

هنر هایم همه در گل نشستند

ولی سرمایه دار صاحب هنر شد

بکردم مونس خود مشق و دفتر

پسر همراه من جد و پدر شد

تو اینک آمدی ای طالب علم

بدان درسم مرا غبن و ضرر شد

چو پرسان آمدی خوانم که یا نه

ز صبح گفتم سما هم در قمر شد

به جای درس اگر کوهی بکندی

تو می دیدی که آن زیر و زبر شد

بگفتا سائلی درویش کجا رفت

بشد بیچاره مفلس دربدر شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 12:40  توسط درويش  | 

برو منصور كه ما مشتري دار شديم

چو انا الحق بزديم و از پي اش يار شديم

آسمان حسرت خود ز عيش ما چون نبرد

ز ثري تا به سرا همره دلدار شديم

به خراباتي رندان قسمي ياد كنم

گز مي لعل لبش عاشق و هشيار شديم

قصه دلبري و  كن فيكون سخنش

شنود گوش جهان در ره گفتار شديم

به در ساقي ما آي شرابي بدهد

ز شميم جام وي نخفته بيدار شديم

چو شنيديم كه رفتي به سر خانه گل

همره باد صبا راهي گلزار شديم

روي ماهت صنما چون به سحر خيمه بزد

دوري و وصل رخت راهي پندار شديم

تو هجر خواهي و ما وصل لبت هان چه كنيم

غالب ميدان شدي و خسته ز پيكار شديم

عمر گل دير نپايد ز خزانم چه غمي

همچو درويش از اين آبي دوار شديم

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 9:1  توسط درويش  | 

 

ايدل ز پريشاني رويا به تو گفتم ، نگفتم ؟

زينهار ز شيدايي دنيا به تو گفتم ، نگفتم؟

با زورق بشكسته به دريا روي آخر ؟

داني كه ز طوفاني دريا به تو گفتم ، نگفتم؟

هر روز چو فرهادي و هر شب چو مجنو ن

افسانه شيرين ز ليلا به تو گفتم ،نگفتم؟

از حادثه لحظه ديدار و گرفتاري رخسار

ياد آر كه در خلوت و پيدا به تو گفتم ، نگفتم ؟

عيسي كه پيام آور روح القدس اش بود

از مصلوبي عيساي مسيحا به تو گفتم ، نگفتم؟

از بس كه به ميخانه نمودي نظر و چشم به ساقي

ترسم كه شوي واله و شيدا به تو گفتم ، نگفتم؟

گفتي كه مرا دام و تله تور و كمند چيست ؟ندانم

خبر از خال لب و ديده شهلا به تو گفتم ، نگفتم؟

سرمست بگفتي كه جوانيم  نشايد غم فردا

از پيري و صد بازي فردا به تو گفتم ، نگفتم ؟

گفتي كه زنم خط به ديوان تو درويش

حالا كه چنين شعر فريبا به تو گفتم ، نگفتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 11:44  توسط درويش  |