|
|
|
|
|
درد بي پايان من يا رب به پايان كي رسد هر شبي افزون شود وين شب به پايان كي رسد هم شبم يلدا شده هم درد من كوهي بلند درد دل بيش از همه اين درد به درمان كي رسد غم ز هجران سحر با گل هم آوايي كند بلبل شوريده دل آخر به سامان كي رسد چون به دريا پا نهم طوفان ز دريا پا شود زورقي بشكسته از آن سوي طوفان كي رسد در غربت و تنهائيم چون شمع بسوزم تاسحر صبح به پروانه نگويد جان نثاران كي رسد در بستر بيماري ام افتاده ام از پا ولي چشمم به راهش مانده تا پيكي زجانان كي رسد بختم نشد ياري من وصلم شود هجران من بخت كسي ياري كند وصلش به هجران كي رسد باغبان تيري به كف دارد ولي بر لب دعا غنچه اي بشگفته گردد گل نمايان كي رسد گشته درويش منتظر بر مرهم و جام اجل كو به كندي آيد و يا آن شتابان كي رسد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 شهریور1386ساعت 8:50 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
چنان مستم هميشه در شرابم فداي نرگس مستان يارم به عشوه دل ببرد هردم چو ما را بنازش نازم و هردم خمارم سر و جان داده ام بر خال دلبر عجب شانسي كه بردم من قمارم مكن عيبم تو اي غماز دوران هزاران بت ز رويت گر بسازم بيا زاهد ريايي را بيفكن به ظاهر شو همان اندر نهانم اگر ساقي مرا با مي نسازد شوم ابر بهاري و ببارم بگو درويش همينم بس ز دلبر زبان در صدق و دل آيينه دارم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 9:57 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
بگذار كه بر بتكده مستانه رويم آتش حادثه بر خرمن پروانه زنيم سرمه چشم بود گرد و غبار ره دوست گر عنايت بكند غنچه اين خانه شويم مشتي از خاك درش هديه ما گر بشود پر ز عالم بزنيم غمزه به افلاك بريم هاتف ار مژده وصلم بنمايد به شبي سر پيمان صنم كوه منا سر بنهيم يك لب از جام شراب عهد وپيمان بشكست عهد و پيمان برود از پي جام دگريم مس جان دادم و با خون جگر شد صيقل زان همه اشك شب و ورد سحر چون گهريم پرسي از هر شب و هم بهره ‹‹ درويش ›› ز آن گشته همراز مه و رهرو راه سحريم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 9:56 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
فرا رسيدن ماه ميهماني خدا بر همه
خاكيان دعوت شده بر افلاك مبارك باد
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 9:36 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
اسب سركش شده اين طبع روانم چه كنم شده آزرده بسي روح و روانم چه كنم ؟
از در صدق و صفا با همه جور آمده ام خورده خنجر ز قفا صدق و وفايم چه كنم ؟ كار نا مردمي اهل ريا شد بسيار ساكتي پيشه كنم ؟ داد برآرم ؟ چه كنم ؟ بگو اين قافله را ترك نمايم از پيش يا كه از پشت سر آهسته بيايم چه كنم ؟ يا من از قافله دورم ره بيراهه روم يا كه ويران شده اين دور و زمانم چه كنم؟ مدتي رانده شدم حال فرا خوانده شدم راه خود را بروم يا كه بمانم ؟ چه كنم ؟ ابتدا ناز و كنون غنچه خود كرده چه باز دو لبش پيش كشم يا كه برانم چه كنم ؟ مزه اي گر كند از دست عسل گشته ما ناله اي سر دهد و زهر بجانم چه كنم ؟ گر بخواني تو كنون جاهل و ديوانه مرا ساكن ميكده و جام شرابم چه كنم؟ حرف دل مي نشود گر به زبانم جاري عيب دل نيست گزين ضعف زبانم چه كنم؟ گر چو‹‹ درويش ›› كنم قصد سفر را از خلق ره پر از دام بلا ، رهرو خامم چه كنم ؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 13:54 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
مژده اي منتظر يار كه يار مي آيد
با صد عشوه و ناز و صد وقار مي آيد
اي منتظران عشق لحظه اي درنگ معشوق ماست كه چابگ سوار مي آيد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت 12:12 توسط درويش
|
|
||