تبليغاتX
راز گل سرخ
برگي از دلتنگي هاي من - اشعار

 

داني كه برد آن گل مريم دل ما را

افسوس نشد مشتري اي مهر و وفا را

يا شد ولي كيد حسودان نگذاشت

كردند به من  چنين جور و جفا را

ديدم كه ز ناي قلمم ناله برآمد

يارب چه گران مي خرد اين شهر ريا را

در شهر ما قدح صدق و صفا را مفروش

ترسم آتش بزند فتنه تزوير صفا را

وين ز بد عهدي ايام هزاران افسوس

غافل مشو از دل ، نبر از ياد خدا را

زين پس ندهيد دل به هر چشم سياهي

پنديست گران از من درويش شما را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 8:51  توسط درويش  | 

 

به مسجد مي شدم راهم ندادند

به ميخانه روم مجنون بنامند

چها كردي تو ايدل با رخ ما

كه ابرها غم خورند باران ببارند

به هرجا رفته ام داني تو بردي

ز دستت مسجدو ميخانه زارند

تو آن مرغي كه بر دامم كشاندي

همي ترسم كه بر دارت كشانند

به صحرا سر نهم از دستت ايدل

كه شنها جمع شوند غمها شمارند

بخوان بلبل كه دريا در تلاطم

چو طوفان سردهد مرغان بنالند

الا ايوب به صبر آور بلا را

بلا خواهان ز صبر اندر بلايند

ز مهرويان منال ايدل كه زيرا

گهي صيدند و گاه اندر شكارند

فداي نركس مستانت اي دوست

چنان مستند كه گويي در شرابند

ز دل گفتي غزل احسنت درويش

دمي آيد كه بر عالم رسانند

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 8:54  توسط درويش  | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مهر1386ساعت 9:5  توسط درويش  | 

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملك لا فتي را

بجز از علي كه گويد به پسر كه قاتل من

چو اسير توست اكنون به اسير كن مدارا

                                     ‹‹ استاد شهريار››

صبحدم

صداي شكافتن فرق عدالت

نه كوفه

 كه جان همه عالم را

به رعشه انداخت

و با صداي فزت و رب الكعبه

عرشيان

 فرش گستراندند

تا علي به خداي علي بپيوندد

و مولود كعبه

در سجده گاه عشق

با خون خويش

نخلهاي كوفه را

آبياري مي نمايد

وچاهها

براي هميشه

به انتظار

دردهاي علي

اشك ريزانند

فرا رسيدن ايام شهادت ابو تراب بر شيعيانش تسليت باد

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 11:25  توسط درويش  | 

 

آمده از عرش برين غنچه گلعذار علي

آمده بر روي زمين هديه كردگار علي

كعبه كه تاج عالم است ترا همي صلا زند

منتظر روي توام اي شه و شهريار علي

آمده كل كائنات بر در خانه حبيب

كعبه بنازد اين منم زاده بيت و دار علي

تكامل رسالت است بگو تو اي رسول من

گفته حي داور است ولي روزگار علي

طاهر هر كون و مكان فاطمه گوهر زنان

گشته به اطهر جهان همسر غمگسار علي

قصه جان نثاريش آمده در مبيت او

فداي دين حق شود عاشق جان نثار علي

به پيش قاضي برود همره رعيت خودش

بين كرمش چها كند صاحب اقتدار علي

مهر علي چها كند قيامتي بپا كند

به مهر خود جدا كند اهل بهشت و نار علي

هر كتب جنگ و جدل خيبر و بدر و هم جمل

جمله همي صدا زند هسته كارزار علي

كروبيان بانك آورند لا سيف الا ذوالفقار

چون در ره خدا زند ضربه ذوالفقار علي

چگونه آورند برون تير عدو ز پاي او

دمي كه سجده مي كند عاشق روي يار علي

كوه بلرزد اي خدا از ستمي كه ديد علي

مانده بگو تو اي قلم چگونه پايدار علي

باز هم صبور و صابر است با استخواني در گلو

از صبر لايزال حق ميوه بردبار علي

ريزد سماء چشمان خود آن چاه و اين مولاي من

رفته كه راز دل كند روشن و آشكار علي

مردم شهر بخفته و جمله همي به بسترند

بدوش خود چه مي برد در شب تير و تار علي

روبردرش "درويش" من سائل بشو چيزي طلب

نگين پادشاهيش داده به يادگار علي

+ نوشته شده در  شنبه 7 مهر1386ساعت 9:8  توسط درويش  | 

اي ساربان جانم مبر بنگر كه من جا مانده ام

او همرهش دل مي برد دردا كه تنها مانده ام

اغيار جانانم ببين همراه دلبر مي روند

چشمم به راه دور او افتاده از پا مانده ام

در گوش من داده ندا فردا شوم از آن تو

اين شب به پايان كي رسد در دام يلدا مانده ام

از دوريت دلدار من هرجا رود فرياد من

كمان قامتم مبين سروم به صحرا مانده ام

دامت ببيند جان ما اي خوش هنر صياد ما

بهر شكارت نازنين صيدم به دريا مانده ام

ضعف و توانم مي دهي وصل و فراقم مي شوي

شوقم به تو افزون شود مرغي كه شيدا مانده ام

يك شب بدست جام اجل يكشب به گلزارت بري

اين شب به آن شب كي رسد از كرده ات وا مانده ام

يك روز بهارم مي رود يك روز خزانم مي رسد

اين چرخ دوارم نگر از كار دنيا مانده ام

عيبم مكن باد صبا كز بار غم نمرده ام

درويش مجنونم دگر با ياد ليلا مانده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 10:17  توسط درويش  | 

 

سري دارم كه دردش بي امان است

غمي دارم كه چون روزم عيان است

نمي بارد سخن آنطور كه بايد

بنالد دل كه ا لكن اين زبان است

ز درد و غم چه گويم با كسي من

رسا باشد چه حاجت بر بيان است

هزاران گر ز شوق گل بنالد

بنازد گل كه بلبل در فغان است

چه مي جويي وفاي مه رخان را

چنين كاري عبس در اين زمان است

كمين دارد رخ دلبر به ابرو

چو صيادي كه تير اندر كمان است

اگر پرسم چه شد عهدت وفا كو

همي گويد چنين بود و چنان است

شبي آمد رخ شمسش به رويا

گز آندم چشمه شد اشكم روان است

نمي دانم چقدر از عمر نرفته

گمان دارم هنوز هم دل جوان است

مزن ‹‹ درويش›› نواي داد و بيداد

كه دلبر هرچه مي گويد همان است

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مهر1386ساعت 9:5  توسط درويش  |