|
|
|
|
|
ايدل ز پريشاني رويا به تو گفتم ، نگفتم ؟ زينهار ز شيدايي دنيا به تو گفتم ، نگفتم؟ با زورق بشكسته به دريا روي آخر ؟ داني كه ز طوفاني دريا به تو گفتم ، نگفتم؟ هر روز چو فرهادي و هر شب چو مجنو ن افسانه شيرين ز ليلا به تو گفتم ،نگفتم؟ از حادثه لحظه ديدار و گرفتاري رخسار ياد آر كه در خلوت و پيدا به تو گفتم ، نگفتم ؟ عيسي كه پيام آور روح القدس اش بود از مصلوبي عيساي مسيحا به تو گفتم ، نگفتم؟ از بس كه به ميخانه نمودي نظر و چشم به ساقي ترسم كه شوي واله و شيدا به تو گفتم ، نگفتم؟ گفتي كه مرا دام و تله تور و كمند چيست ؟ندانم خبر از خال لب و ديده شهلا به تو گفتم ، نگفتم؟ سرمست بگفتي كه جوانيم نشايد غم فردا از پيري و صد بازي فردا به تو گفتم ، نگفتم ؟ گفتي كه زنم خط به ديوان تو درويش حالا كه چنين شعر فريبا به تو گفتم ، نگفتم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 11:44 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
هر زمان يار نمايد گذري ، ايول
از دلم هيچ ندارد خبري ، ايول ميزند سرمه به مژگان خودش دلبر ما گويمش شكر كه صاحب هنري ،ايول گر دهد ذره اي از خاك درش تحفه ما بگذارم به سرم تاج سري ايول يك دم از صورت ماهش بزند پرده كنار مي كنم تا خود ماهش سفري ،ايول آن صنم خانه دل را ز بنش ويران كرد دلبر و كلبه ما هم نظري ؟ ايول به چه كار آيدم آن لولو و مرجان و صدف كه تو خود دًر جهاني ، گهري ايول برود دولت درويش به يك باد خزان يك غزل گفت بماند اثري ،ايول |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 27 آذر1386ساعت 16:51 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
دو صد سلام به سويت روانه كنم
فرمانت به هوشمندان حواله كنم گذر به باغ اديبان نه حق ماست فشنگم چو در روم كمانه كنم مدتي است كه حوصله در رفته از سرم درخت پيرم و خشك چه سان جوانه كنم من و نقد؟ يك عمر نسيه خورده ام هوا كي نقد كرده ام كه اين زمانه كنم تا ‹‹زين همرهان سست عناصر›› نخوانيم از همين ابتدا ، دو سه صد بهانه كنم معذورم و عذرم بپذير اي گل من دعايت به صبح و ظهر و شبانه كنم بيآراي انجمن و بر كرانه هم برسان ز روي شوق نظري بر كرانه كنم تو خسرو و شاهي من بينوا درويش دلق خويش قياس با سراي شهانه كنم ؟ و اگر از من نپذيري بشنو كه خواجه مي فرمايد : درويش را نباشد برگ سراي سلطان مائيم و كهنه دلقي كاتش بر آن توان زد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 آذر1386ساعت 10:4 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
يادداشتها واشعار گونه هاي خود را معمولا بر روي برگي مي نويسم و آنها را در گوشه و كنار بايكاني مي كنم. چند روز پيش دست نوشته هاي قبلي را مرور مي كردم به شعري برخوردم كه حدودا سه سال پيش گفته بودم . اين شعر مربوط به دوستان اينترنتي در يكي از سايت هاست . تقديم به همه اهالي سرزمين مجازي
در اين خانه بسي سيما بديدم كمي پير و بسي برنا بديدم حميدش با رضا همراه گشته خردمندي كه بي همتا بديدم نديدم صورت ياران خود را و ليكن سيرت زيبا بديدم در اين عالم كسي باقي نماند مسافرها در اين دنيا بديدم مرا ديوانه و مجنون لقب شد كز آندم منزل ليلا بديدم چو افشين سر زند با صد سلامش خوش آمد گويي از درها بديدم يكي زهره بود در كهكشان ها در اين جمع نام وي زهرا بديدم قناري سر دهد با نغمه خوش حديث و حافظ و سارا بديدم در اين خانه نيم مجنون و تنها سه و پنج و شش اش شيدا بديدم حرامي دزد و غارتگر عزيزا حضورش را همي پيدا بديدم اگر باشد خسي بر روي اين آب صدف ها را ته دريا بديدم چو بعضي جيم شوند خلوت گزينند تو گويي وامق و عذرا بديدم پرنده پر زند بر باغ و بستان به بالش طنزي از گلها بديدم عسل شد كيميا ، كمياب و نادر چنان شهدي كه در خرما بديدم چكاوك مدتي خلوت گزيده همينم بس كه در رويا بديدم شمار صد و ده همراه مسعود يكي را شبنم و مينا بديدم همان تندر كه دارد رعد وبرقي من او را در هنر دارا بديدم اسامي ها در اين قصه بر افتاد علي را بر خودم مولا بديدم دگر اسمي نبر درويش خاموش گل مهروي خود شبها بديدم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 آذر1386ساعت 17:6 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
گفتم كجا اي يار من
چون مي روي ؟ دلدار من منزل كجا مقصد كجاست؟ گفتا مپرس از كار من گفتم بگو ازسًر خود روشن شود افكار من مشتاق گفتار توام گفتا مجوي اسرار من گفتم ببين پاك آمدم اين قلب و اين رخسار من درخون يكي زرد است دگر گفتا ببين ابرار من ! گفتم كه سر در راه توست كن يك نظر اسفار من چون مي شود فرجام كار؟ گفتا رود بردار من گفتم به لاله اي عزيز در حق چشم زار من بنما نشاني از شهيد گفتا دل خونبار من گفتم خموشي بر لب است از دل شنو اخبار من درويش به مهرت مانده است گفتا رهد از نار من
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 14:48 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
شعرگونه اي كودكانه براي دخترم
دختر گلم فرشته نامه برام نوشته تا دنيا را بديدم نام بابا شنيدم باباي خوب و نازم قصه بگو بخوابم آهاي آهاي فرشته نخوابي ميگن كه زشته دختر ادب نداره داد ميزنه بيداره چشم بابا جون ميايم تو رختخواب مي خوابم الان ميگم شب بخير فردا ميگم صبح بخير شبت بخير عزيزم خوابهاي خوش ببيني براي مامان و من يه دسته گل بچيني |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 آذر1386ساعت 12:9 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
ميلاد هشتمين ستاره عشق بر عاشقانش مبارك باد
شب ميلاد شقايق شب ميلاد رضا شبي از نور و صفا شب الطاف خدا شب ميلاد شه ملك خراسان شه طوس هشتمين درً ولايت نسبش آل عبا ني فقيران بروند بهر زيارت به مشهد كه پياده بروند جمله سلاطين ، خلفا هر غريبي كه به غربت فكند منزل خود آيد از هر نفسش يا غريب الغربا هر ضعيفي كه بيفتد به زماني دربند خواهد امداد كند آن معين الضعفا از در لطف رضا كي رود آخر مايوس هركه زائر شود آن در و گهر را ز صفا بوي جنت رسد از سوي خراسان به مشام سرمه زن خاك درش همره درويش بيا |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 1 آذر1386ساعت 11:46 توسط درويش
|
|
||