|
|
|
|
|
زنجير عروض و قافيه احساسم را به بند كرد
فقط ثبت شود ناممان در دفترش
خورشيد شد بر نيزه ها آتش زدند بر خيمه ها گويي كه عطشان مانده بودتير و سنان و نيزه ها عدل علي شد آنچنان باري گران بر كافران در كربلا ناگه شكست بغض تمام فتنه ها اي واي من در كربلا حتي يكي مسلم نبود ؟ بر كدامين مسلكي ذبح عظيم تشنه ها اندر كنار علقمه دستي جدا ، چشمي به خون افتاده مشكي بر زمين، سقا كجا و دشنه ها گلهاي باغ مصطفي پرپر شدند در نينوا جويم كدامين لاله را يا رب ميان كشته ها
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 14:37 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
تقدیم به حضرت عشق به مناسبت حج نا تمام خورشید عشق و فرا رسیدن ماه محرم ماه سرور و سالار شهیدان
کعبه را کرده رها قصد کجا دارد حسین قبله گاه ناب عشق چون کربلا دارد حسین کشتی ناجی ببین افتاده بر آب و کنون قصد رفتن کرده و سوی خدا دارد حسین کاروانی همرهش هفتاد و دو عارف همی وعده دیدار یار اندر نینوا دارد حسین شصت و یک از هجرتت تازه گذشته ای رسول صد فغان از امتت صد ناله ها دارد حسین دست بیعت کی دهد بر فاسقانی چون یزید از ازل با رب خود عهد و وفا دارد حسین عاری از حتی کفن افتاده بر محراب عشق گشته سجاده ز خون بر لب دعا دارد حسین دین جدش را کند اصلاح و دور از هر خطر قیمتش باشد سری کز تن جدا دارد حسین دیده را درهم فشرد و آسمان با ناله گفت: قاتلی بی شرم و پست و بی حیا دارد حسین دختری در برگرفته پای اسبی را ، به لب کو سوارت نازنینم کو ابا دارد حسین عالمی گشته سیه پوش انس و جن و هم ملک نوحه خوانی می کنند گویا عزا دارد حسین رفت در تنور خولی و یا بر سر نیزه روان شمس عاشورای ما بس ماجرا دارد حسین هرکه جوید آیت احراری و آزادگی پرچم سرخی به در چون لاله ها دارد حسین از کرم لطفی نما پیشت بخوان درویش خود آرزوی مرقدت هر مبتلا دارد حسین
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 13 دی1386ساعت 10:32 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
به تبریزم چهار سالی به سر شد
به علامه دو سالی هم هدر شد بیفزایم چو دیپلم را به این شش که هشت و ده ز عمر من گذر شد مپرس کنکور و سدش را چه کردم به اول شور و در آخر شرر شد به دانش همدم دیرینه بودم ولی هر لحظه ام دربند زر شد هنر هایم همه در گل نشستند ولی سرمایه دار صاحب هنر شد بکردم مونس خود مشق و دفتر پسر همراه من جد و پدر شد تو اینک آمدی ای طالب علم بدان درسم مرا غبن و ضرر شد چو پرسان آمدی خوانم که یا نه ز صبح گفتم سما هم در قمر شد به جای درس اگر کوهی بکندی تو می دیدی که آن زیر و زبر شد بگفتا سائلی درویش کجا رفت بشد بیچاره مفلس دربدر شد
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386ساعت 12:40 توسط درويش
|
|
||
|
|
|
|
|
برو منصور كه ما مشتري دار شديم
چو انا الحق بزديم و از پي اش يار شديم آسمان حسرت خود ز عيش ما چون نبرد ز ثري تا به سرا همره دلدار شديم به خراباتي رندان قسمي ياد كنم گز مي لعل لبش عاشق و هشيار شديم قصه دلبري و كن فيكون سخنش شنود گوش جهان در ره گفتار شديم به در ساقي ما آي شرابي بدهد ز شميم جام وي نخفته بيدار شديم چو شنيديم كه رفتي به سر خانه گل همره باد صبا راهي گلزار شديم روي ماهت صنما چون به سحر خيمه بزد دوري و وصل رخت راهي پندار شديم تو هجر خواهي و ما وصل لبت هان چه كنيم غالب ميدان شدي و خسته ز پيكار شديم عمر گل دير نپايد ز خزانم چه غمي همچو درويش از اين آبي دوار شديم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 9:1 توسط درويش
|
|
||