تبليغاتX
راز گل سرخ
برگي از دلتنگي هاي من - اشعار

 

اگر چرخی زند این گوی دوار

سحر پیدا شود از پرده تار

دلم چون شمع شبهایم بسوزد

فقط خاکسترش ماند به آثار

هنرهایی که از دلبر بدیدیم

هزاران بند ریزد پای احرار

مرا جز سایه رنج همرهی نیست

ترا هم درد و غم ایدل به خروار

ترا بلبل چه شد از چه نخوانی

چمن همراه گل می جوید اسرار

هزاران کوه نیاسود از دو پایم

خدا را گر شود گامی تو بردار

بشد بختم همه دیوانه خواب

ندانم کی شود این خفته بیدار

بیا درویش به کارت یک نظر کن

سفر در کار خود می باید ابرار

+ نوشته شده در  یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 14:44  توسط درويش  | 

 

فرا رسید ۱۲ بهمن و دهه فجر بر همگان مبارک باد

امشب زتو ای آسمان نوری به بامم می رسد

ماهم ز غربت آمده ساقی به جامم می رسد

ظلمت ز تو زایل شد و از من هوای سرد دی

بهمن شتابان آمده  رکن نظامم می رسد

نور فلق تا گسترد بال و پرش را بر وطن

شمسم برآید از افق صبحی به شامم می رسد

تلخی قرین لحظه ها شادی ز ما بیگانه بود

ایام تلخی می رود شهدی به کامم می رسد

افسرده بودم بیش از این در فرقت سیمای دوست

غمگین نباشم زین به بعد عیش تمامم می رسد

هردم صبا بانگی رند دلشادم ای اهل چمن

فجر سپیدم بر دمید اینک امامم می رسد

روئیده از باغ وطن گلهای سرخ احمدی

جنت نمایان گشته و بویش مشامم می رسد

ایران زمین غوغا کند بر اهرمن بانگ آورد

بی نامیم پایان گرفت نامی ز نامم می رسد

دلبر می آید از سفر خوش باشد این صبح سحر

درویش بخوان شعر ظفر طبع مدامم می رسد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 بهمن1386ساعت 16:33  توسط درويش  | 

اگر دردم دهی درمان نخواهم

اگر وصلم شوی هجران نخواهم

از این درد و از آن درمان چه گویم

کدامم را دهی جز آن نخواهم

اگر گویی که فردا خواهم  آمد

همانم به همین الان نخواهم

اگر مرگم دهی بعدش بیایی

بمیر ایدل دگر این جان نخواهم

دمی غنچه شود لبهایت ای یار

همانم بس گل الوان نخواهم

به کنعان منزلی از گل بسازم

ولی یوسف رود کنعان نخواهم

برون از پرده آی و رخ نشان ده

که من خورشید جان پنهان نخواهم

دل درویش ما منزلگه توست

کسی غیر از ترا مهمان نخواهم

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 بهمن1386ساعت 16:53  توسط درويش  |