|
|
|
|
|
ای دریغ از غزلی با دلم همراه شود طبع زخمی شده ام به دردش آگاه شود بزداید ز رخش پرده ای از گرد و غبار گر به زیبایی خورشید نشد ماه شود بدهد خاتمه بر خلوت تنهایی خویش کنج عزلت شکند راهبر راه شود بنوازد ز دلم نغمه پر سوز و گداز همه عمرم نشود حیف ولی گاه شود همدم آه نی و تا به سحر بیداری داد جان سوز شمع هرلحظه که کوتاه شود بینم از چرخش وارونه ایام که باز یوسفی گرگ خورد دوباره در چاه شود حق و باطل به هم آمیخته در دور زمان ترسم از دیده درویش که گمراه شود |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 12:35 توسط درويش
|
|
||