|
|
|
|
|
ايدل ز پريشاني رويا به تو گفتم ، نگفتم ؟ زينهار ز شيدايي دنيا به تو گفتم ، نگفتم؟ با زورق بشكسته به دريا روي آخر ؟ داني كه ز طوفاني دريا به تو گفتم ، نگفتم؟ هر روز چو فرهادي و هر شب چو مجنو ن افسانه شيرين ز ليلا به تو گفتم ،نگفتم؟ از حادثه لحظه ديدار و گرفتاري رخسار ياد آر كه در خلوت و پيدا به تو گفتم ، نگفتم ؟ عيسي كه پيام آور روح القدس اش بود از مصلوبي عيساي مسيحا به تو گفتم ، نگفتم؟ از بس كه به ميخانه نمودي نظر و چشم به ساقي ترسم كه شوي واله و شيدا به تو گفتم ، نگفتم؟ گفتي كه مرا دام و تله تور و كمند چيست ؟ندانم خبر از خال لب و ديده شهلا به تو گفتم ، نگفتم؟ سرمست بگفتي كه جوانيم نشايد غم فردا از پيري و صد بازي فردا به تو گفتم ، نگفتم ؟ گفتي كه زنم خط به ديوان تو درويش حالا كه چنين شعر فريبا به تو گفتم ، نگفتم |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 11:44 توسط درويش
|
|
||