|
|
|
|
|
گفتم كجا اي يار من
چون مي روي ؟ دلدار من منزل كجا مقصد كجاست؟ گفتا مپرس از كار من گفتم بگو ازسًر خود روشن شود افكار من مشتاق گفتار توام گفتا مجوي اسرار من گفتم ببين پاك آمدم اين قلب و اين رخسار من درخون يكي زرد است دگر گفتا ببين ابرار من ! گفتم كه سر در راه توست كن يك نظر اسفار من چون مي شود فرجام كار؟ گفتا رود بردار من گفتم به لاله اي عزيز در حق چشم زار من بنما نشاني از شهيد گفتا دل خونبار من گفتم خموشي بر لب است از دل شنو اخبار من درويش به مهرت مانده است گفتا رهد از نار من
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 10 آذر1386ساعت 14:48 توسط درويش
|
|
||