|
|
|
|
|
دوش گشتمي باختر و خاور دوست چشيدم جرعه اي تا مي خواب آور دوست به خرابات رود هر شب و هر روز دلم عاشقم بر مي و آن ساقي جام آور دوست آتشم گر بزني قصه عشق تازه شود ترسم آخر نشود دوري دردآور دوست منتظر بودم و اما چو نيامد خبري بسته نقشي به لبم نامه لام آور دوست زين همه داد و فغانم نكنيد عيب مرا چو شبي بوده امي همدم و هم ياور دوست بشود آتش صحراي قيامت چه غمي چو بيايد به سرم سايه پهناور دوست گر بپرسند نسبت گوي به آواز بلند مسلمي آمده از كوي پيام آور دوست نام بي نامي درويش نماند به سحر چو بخواند غزلي بلبل نام آور دوست |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 12 آبان1386ساعت 7:58 توسط درويش
|
|
||