|
|
|
|
|
داني كه برد آن گل مريم دل ما را افسوس نشد مشتري اي مهر و وفا را يا شد ولي كيد حسودان نگذاشت كردند به من چنين جور و جفا را ديدم كه ز ناي قلمم ناله برآمد يارب چه گران مي خرد اين شهر ريا را در شهر ما قدح صدق و صفا را مفروش ترسم آتش بزند فتنه تزوير صفا را وين ز بد عهدي ايام هزاران افسوس غافل مشو از دل ، نبر از ياد خدا را زين پس ندهيد دل به هر چشم سياهي پنديست گران از من درويش شما را |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 8:51 توسط درويش
|
|
||