تبليغاتX
راز گل سرخ
برگي از دلتنگي هاي من - اشعار

 

داني كه برد آن گل مريم دل ما را

افسوس نشد مشتري اي مهر و وفا را

يا شد ولي كيد حسودان نگذاشت

كردند به من  چنين جور و جفا را

ديدم كه ز ناي قلمم ناله برآمد

يارب چه گران مي خرد اين شهر ريا را

در شهر ما قدح صدق و صفا را مفروش

ترسم آتش بزند فتنه تزوير صفا را

وين ز بد عهدي ايام هزاران افسوس

غافل مشو از دل ، نبر از ياد خدا را

زين پس ندهيد دل به هر چشم سياهي

پنديست گران از من درويش شما را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 25 مهر1386ساعت 8:51  توسط درويش  |