تبليغاتX
راز گل سرخ
برگي از دلتنگي هاي من - اشعار

 

به مسجد مي شدم راهم ندادند

به ميخانه روم مجنون بنامند

چها كردي تو ايدل با رخ ما

كه ابرها غم خورند باران ببارند

به هرجا رفته ام داني تو بردي

ز دستت مسجدو ميخانه زارند

تو آن مرغي كه بر دامم كشاندي

همي ترسم كه بر دارت كشانند

به صحرا سر نهم از دستت ايدل

كه شنها جمع شوند غمها شمارند

بخوان بلبل كه دريا در تلاطم

چو طوفان سردهد مرغان بنالند

الا ايوب به صبر آور بلا را

بلا خواهان ز صبر اندر بلايند

ز مهرويان منال ايدل كه زيرا

گهي صيدند و گاه اندر شكارند

فداي نركس مستانت اي دوست

چنان مستند كه گويي در شرابند

ز دل گفتي غزل احسنت درويش

دمي آيد كه بر عالم رسانند

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 مهر1386ساعت 8:54  توسط درويش  |