|
|
|
|
|
اي ساربان جانم مبر بنگر كه من جا مانده ام او همرهش دل مي برد دردا كه تنها مانده ام اغيار جانانم ببين همراه دلبر مي روند چشمم به راه دور او افتاده از پا مانده ام در گوش من داده ندا فردا شوم از آن تو اين شب به پايان كي رسد در دام يلدا مانده ام از دوريت دلدار من هرجا رود فرياد من كمان قامتم مبين سروم به صحرا مانده ام دامت ببيند جان ما اي خوش هنر صياد ما بهر شكارت نازنين صيدم به دريا مانده ام ضعف و توانم مي دهي وصل و فراقم مي شوي شوقم به تو افزون شود مرغي كه شيدا مانده ام يك شب بدست جام اجل يكشب به گلزارت بري اين شب به آن شب كي رسد از كرده ات وا مانده ام يك روز بهارم مي رود يك روز خزانم مي رسد اين چرخ دوارم نگر از كار دنيا مانده ام عيبم مكن باد صبا كز بار غم نمرده ام درويش مجنونم دگر با ياد ليلا مانده ام |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 10:17 توسط درويش
|
|
||