|
|
|
|
|
سري دارم كه دردش بي امان است غمي دارم كه چون روزم عيان است نمي بارد سخن آنطور كه بايد بنالد دل كه ا لكن اين زبان است ز درد و غم چه گويم با كسي من رسا باشد چه حاجت بر بيان است هزاران گر ز شوق گل بنالد بنازد گل كه بلبل در فغان است چه مي جويي وفاي مه رخان را چنين كاري عبس در اين زمان است كمين دارد رخ دلبر به ابرو چو صيادي كه تير اندر كمان است اگر پرسم چه شد عهدت وفا كو همي گويد چنين بود و چنان است شبي آمد رخ شمسش به رويا گز آندم چشمه شد اشكم روان است نمي دانم چقدر از عمر نرفته گمان دارم هنوز هم دل جوان است مزن ‹‹ درويش›› نواي داد و بيداد كه دلبر هرچه مي گويد همان است |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 3 مهر1386ساعت 9:5 توسط درويش
|
|
||