تبليغاتX
راز گل سرخ
برگي از دلتنگي هاي من - اشعار

بگذار كه بر بتكده  مستانه رويم

آتش حادثه بر خرمن پروانه زنيم

سرمه چشم بود گرد و غبار ره دوست

گر عنايت بكند غنچه اين خانه شويم

مشتي از خاك درش هديه ما گر بشود

پر ز عالم بزنيم غمزه به افلاك بريم

هاتف ار مژده وصلم بنمايد به شبي

سر پيمان صنم كوه منا سر بنهيم

يك لب از جام شراب عهد وپيمان بشكست

عهد و پيمان برود از پي جام دگريم

مس جان دادم و با خون جگر شد صيقل

زان همه اشك شب و ورد سحر چون گهريم

پرسي از هر شب و هم بهره ‹‹ درويش ›› ز آن

گشته همراز مه و رهرو راه سحريم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 9:56  توسط درويش  |