|
|
|
|
|
بگذار كه بر بتكده مستانه رويم آتش حادثه بر خرمن پروانه زنيم سرمه چشم بود گرد و غبار ره دوست گر عنايت بكند غنچه اين خانه شويم مشتي از خاك درش هديه ما گر بشود پر ز عالم بزنيم غمزه به افلاك بريم هاتف ار مژده وصلم بنمايد به شبي سر پيمان صنم كوه منا سر بنهيم يك لب از جام شراب عهد وپيمان بشكست عهد و پيمان برود از پي جام دگريم مس جان دادم و با خون جگر شد صيقل زان همه اشك شب و ورد سحر چون گهريم پرسي از هر شب و هم بهره ‹‹ درويش ›› ز آن گشته همراز مه و رهرو راه سحريم
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 20 شهریور1386ساعت 9:56 توسط درويش
|
|
||