تبليغاتX
راز گل سرخ
برگي از دلتنگي هاي من - اشعار

چها ديدم در اين دنيا چها شد ؟

غريبي درد بي درمان ما شد

كجا جويم رخ يك آشنا را

همه رفتند ز بر غم آشنا شد

بيا اي مونس جانانم امشب

كه بغض سينه ام بشكست رها شد

نهادم دام غربت بر ره دل

شرر بر خيمه زد شوري بپا شد

تغافل كردم و نيكي نمودم

چو ناري شعله زد ما را بلا شد

فتادم سر به ره جوينده گشتم

نصيبم زان همه آه و نوا شد

شب غربت چه باشد ؟ كس نداند

جز آن مرغي كه او هم مبتلا شد

بگفتم راز خود بر گوش بلبل

سپيده سر بزد آن بر ملا شد

شكايت بردم از هجران به‹‹ درويش››

رخ زردش بگفتا آنچه را شد

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مرداد1386ساعت 13:52  توسط درويش  |