|
|
|
|
|
برو منصور كه ما مشتري دار شديم
چو انا الحق بزديم و از پي اش يار شديم آسمان حسرت خود ز عيش ما چون نبرد ز ثري تا به سرا همره دلدار شديم به خراباتي رندان قسمي ياد كنم گز مي لعل لبش عاشق و هشيار شديم قصه دلبري و كن فيكون سخنش شنود گوش جهان در ره گفتار شديم به در ساقي ما آي شرابي بدهد ز شميم جام وي نخفته بيدار شديم چو شنيديم كه رفتي به سر خانه گل همره باد صبا راهي گلزار شديم روي ماهت صنما چون به سحر خيمه بزد دوري و وصل رخت راهي پندار شديم تو هجر خواهي و ما وصل لبت هان چه كنيم غالب ميدان شدي و خسته ز پيكار شديم عمر گل دير نپايد ز خزانم چه غمي همچو درويش از اين آبي دوار شديم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 3 دی1386ساعت 9:1 توسط درويش
|
|
||