تبليغاتX
راز گل سرخ - منصور
برگي از دلتنگي هاي من - اشعار
برو منصور كه ما مشتري دار شديم

چو انا الحق بزديم و از پي اش يار شديم

آسمان حسرت خود ز عيش ما چون نبرد

ز ثري تا به سرا همره دلدار شديم

به خراباتي رندان قسمي ياد كنم

گز مي لعل لبش عاشق و هشيار شديم

قصه دلبري و  كن فيكون سخنش

شنود گوش جهان در ره گفتار شديم

به در ساقي ما آي شرابي بدهد

ز شميم جام وي نخفته بيدار شديم

چو شنيديم كه رفتي به سر خانه گل

همره باد صبا راهي گلزار شديم

روي ماهت صنما چون به سحر خيمه بزد

دوري و وصل رخت راهي پندار شديم

تو هجر خواهي و ما وصل لبت هان چه كنيم

غالب ميدان شدي و خسته ز پيكار شديم

عمر گل دير نپايد ز خزانم چه غمي

همچو درويش از اين آبي دوار شديم

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 دی1386ساعت 9:1  توسط درويش  |