|
|
|
|
|
اگر چرخی زند این گوی دوار سحر پیدا شود از پرده تار دلم چون شمع شبهایم بسوزد فقط خاکسترش ماند به آثار هنرهایی که از دلبر بدیدیم هزاران بند ریزد پای احرار مرا جز سایه رنج همرهی نیست ترا هم درد و غم ایدل به خروار ترا بلبل چه شد از چه نخوانی چمن همراه گل می جوید اسرار هزاران کوه نیاسود از دو پایم خدا را گر شود گامی تو بردار بشد بختم همه دیوانه خواب ندانم کی شود این خفته بیدار بیا درویش به کارت یک نظر کن سفر در کار خود می باید ابرار |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386ساعت 14:44 توسط درويش
|
|
||