|
|
|
|
|
مطلع شعر را چندین سال پیش از رادیو شنیده ام و متاسفانه سراینده اش را نمی دانم باید از خانه برون شد به تماشای بهار بوسه زد بر رخ مهتاب و گل آرای بهار پا نه از کلبه برون فصل نگار آمده است که چنین سرزده سوسن به تمنای بهار آسمان دامن تر دارد و گل صورت نرم صوت بلبل همی آید ز سرا پای بهار تو بخوان نغمه شادی و بکن شکر خدای که بشد نخوت دی از رخ گلهای بهار شکر ایزد کنم و سجده بر آرم که چنین سوسن و لاله دمید از دل زیبای بهار شمع و پروانه هم آغوش شدند وقت سحر شمع به پروانه بگفت از تب سیمای بهار گر زمستان همه روز است به سردی و سپید به هزاران ندهم یک شب تنهای بهار تو اگر نیک کنی لطف خدا بیش شود به غزل لب بگشا بلبل شیدای بهار نفسی ساز نما از غزل جاری ما همچو درویش شوی همره برنای بهار |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت 11:35 توسط درويش
|
|
||